تبليغاتX
یک فنجان قهوه داغ
یک فنجان قهوه داغ

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
 خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
 بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
 نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
 برو آنجا که تو را منتظرند
 قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
 دست بردار ازین در وطن خویش غریب
 قاصد تجربه های همه تلخ
 با دلم می گوید
 که دروغی تو ، دروغ
 که فریبی تو. ، فریب
 قاصدک 1 هان ، ولی ... آخر ... ای وای
 راستی ایا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خکستر گرمی ، جایی ؟
 در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
 قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
 در دلم می گریند
 
                                                                                           اخوان ثالث
 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/29ساعت 22:2  توسط لاله  | 

انگار آسمان دلم امشب،

با ستارگانش قهر است !

دلش هوای ابر کرده گمانم ،

اما نمی بارد ،

چرایش را خودم هم نمی دانم ،

هیچ وقت ندانستم ،

شاید چشمه ی دلم انقدر سیراب نیست !

نمی دانم ، 

نمی دانم ،

چیز های زیادی هست که نمی دانم !

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/06ساعت 23:2  توسط لاله  | 

امروز فرصت آغاز دوباره من است !

آغازی که شاید به پایان نزدیک باشد ،

اما کسی را از این پایان خبر نیست ،

چه سود هراسان پایانی شوم که در هر حال مرا از آن گریزی نیست،

و چرا باید شکوه آغاز را دلهره ی پایان در هم شکند ؟!

من امروز همچون شکوفه های گیلاس هم آغوش در باد زاده شدم !

و مسحور این شوق آغاز

می چرخم و می رقصم !

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/16ساعت 23:37  توسط لاله  | 

صدای پای زمان را می شنوم ،

مگریزند انگار ،

می ترسند گویا ،

کسی تعقیبشان میکند آیا؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/12ساعت 15:55  توسط لاله  | 

پروانه های نگاهت را به سویم روانه کن ،

بگزار به دنبالشان

تا فردا ،

در دشت خالی خیالم بدوم

تا سکوت سنگین سایه های شوم بی تو بودن را

با فریاد گام هایم

در هم شکنم !

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/18ساعت 21:32  توسط لاله  | 

 در ساحل خیال که قدم می زنم

به تو فکر می کنم ،

که حالا نیستی .

و چه ظالمند موج های ذهنم !

که همه رد پاهای تو را شستند ،

(همانها که تنها یادگار تو بود)

و حالا دیگر نیست ،

مثل تو که رفتی و نماندی !

یادم باشد که این بار خیالم را سیمان بکشم !

تا اگر از جاده خیالم گذر کردی ،

لااقل رد پایت بماند ،

تا همیشه!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/21ساعت 20:4  توسط لاله  | 

برف که می بارد ،آدم برفی به دنیا می آید

دوتا دکمه ،یک کلاه و یک لبخند .

تو میروی تا دستهایت را به آتش بسپاری ،

و او خیره به دور دست ها در تاریکی فرو می رود

شاید به خورشید می اندیشد

و آغوش گرم مرگ!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/26ساعت 23:19  توسط لاله  | 

 

من و پنجره ای رو به فردا ،

پنجره ای رو به ابهام ،

رو به شب ،

شبی با ستارگانی که انگار مرده اند !

دستهایم را دراز می کنم ،

آهای ،

کسی اینجا فندک دارد ؟

به اندازه ی روشن کردن همه ستارگان !

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/16ساعت 12:29  توسط لاله  | 

بر برگهاي تقويم

بسپار آمدنت را !

به دوشيزه ي آسمان ها

كه بيش از اين نگاه پنجره را تر نكند

و به اقاقياي رسته بر ديوار همسايه

به كبوتران پشت همه بام ها هم

راستي ، ماه اتاقم را فراموشت نشود !

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/30ساعت 17:15  توسط لاله  | 

دوباره دلم هوای چهار دیواری خودم را دارد

همانها که همیشه با منند

که گاهی سرشان داد می زنم

به تنشان میخ فرو می کنم

و صداشان در نمی آید

دلم برای قسمت نم گرفته اش هم تنگ می شود

که هی پوست می شود و

حرصم را در می آورد

ولی باز هم چهاردیواری خودم است

چهاردیواری شلوغی که دوستش دارم !

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/14ساعت 20:1  توسط لاله  |