قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ،اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ
که فریبی تو. ، فریب
قاصدک 1 هان ، ولی ... آخر ... ای وای
راستی ایا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خکستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند
اخوان ثالث
با ستارگانش قهر است !
دلش هوای ابر کرده گمانم ،
اما نمی بارد ،
چرایش را خودم هم نمی دانم ،
هیچ وقت ندانستم ،
شاید چشمه ی دلم انقدر سیراب نیست !
نمی دانم ،
نمی دانم ،
چیز های زیادی هست که نمی دانم !
آغازی که شاید به پایان نزدیک باشد ،
اما کسی را از این پایان خبر نیست ،
چه سود هراسان پایانی شوم که در هر حال مرا از آن گریزی نیست،
و چرا باید شکوه آغاز را دلهره ی پایان در هم شکند ؟!
من امروز همچون شکوفه های گیلاس هم آغوش در باد زاده شدم !
و مسحور این شوق آغاز
می چرخم و می رقصم !
مگریزند انگار ،
می ترسند گویا ،
کسی تعقیبشان میکند آیا؟!
بگزار به دنبالشان
تا فردا ،
در دشت خالی خیالم بدوم
تا سکوت سنگین سایه های شوم بی تو بودن را
با فریاد گام هایم
در هم شکنم !
به تو فکر می کنم ،
که حالا نیستی .
و چه ظالمند موج های ذهنم !
که همه رد پاهای تو را شستند ،
(همانها که تنها یادگار تو بود)
و حالا دیگر نیست ،
مثل تو که رفتی و نماندی !
یادم باشد که این بار خیالم را سیمان بکشم !
تا اگر از جاده خیالم گذر کردی ،
لااقل رد پایت بماند ،
تا همیشه!
دوتا دکمه ،یک کلاه و یک لبخند .
تو میروی تا دستهایت را به آتش بسپاری ،
و او خیره به دور دست ها در تاریکی فرو می رود
شاید به خورشید می اندیشد
و آغوش گرم مرگ!
من و پنجره ای رو به فردا ،
پنجره ای رو به ابهام ،
رو به شب ،
شبی با ستارگانی که انگار مرده اند !
دستهایم را دراز می کنم ،
آهای ،
کسی اینجا فندک دارد ؟
به اندازه ی روشن کردن همه ستارگان !
بسپار آمدنت را !
به دوشيزه ي آسمان ها
كه بيش از اين نگاه پنجره را تر نكند
و به اقاقياي رسته بر ديوار همسايه
به كبوتران پشت همه بام ها هم
راستي ، ماه اتاقم را فراموشت نشود !
همانها که همیشه با منند
که گاهی سرشان داد می زنم
به تنشان میخ فرو می کنم
و صداشان در نمی آید
دلم برای قسمت نم گرفته اش هم تنگ می شود
که هی پوست می شود و
حرصم را در می آورد
ولی باز هم چهاردیواری خودم است
چهاردیواری شلوغی که دوستش دارم !